محمد الريشهري

336

حكمت نامهء پيامبر اعظم ص (فارسى)

گزارشى كه مُغيرة بن شعبه ، دوست صميمى معاويه ، از يك جلسه خصوصى و محرمانه با او دارد ، نشان مىدهد كه او تا چه حد ، با اين شعار عبادى سياسى اسلام ، مخالف بوده است . متن اين گزارش را مطرف ، فرزند مغيره ، چنين روايت كرده است : شبى [ پدرم مغيره ] آمد و از خوردن غذا خوددارى كرد . او را غمگين ديدم . ساعتى منتظرش ماندم و خيال كردم كه براى ما و يا در كار ما اتّفاقى افتاده كه او اندوهگين است . به او گفتم : چه شده است كه امشب غمگين هستى ؟ گفت : فرزندم ! من از نزد خبيث‌ترينِ مردم مىآيم . گفتم : چه اتّفاقى افتاده است ؟ گفت : با معاويه تنها نشسته بودم كه به او گفتم : اى امير المؤمنين ! تو از ما به حكومت رسيدى . كاش دادگرى نمايى و بساط نيكوكارى بگسترانى ؛ چرا كه تو ديگر مُسن شده‌اى ! كاش به برادرانت از بنى هاشم نگاه لطفى كنى و به خويشاوندانت رسيدگى نمايى ! به خدا سوگند كه امروزه ديگر چيزى ( قدرتى ) ندارند كه از آن بترسى . معاويه به من گفت : هرگز ، هرگز ! آن مرد تَيمى به حكومت رسيد و عدالت پيشه كرد و خوبىها نمود ؛ امّا به خدا سوگند كه با مُردنش ، نام او نيز مُرد و فقط ممكن است يك نفر پيدا شود و بگويد : ابو بكر . پس از آن ، مرد عَدِى ( عمر ) به حكومت رسيد و ده سال تلاش كرد و زحمت كشيد ؛ ولى به خدا سوگند ، همين كه مُرد ، نامش هم مُرد . فقط ممكن است فردى پيدا شود و بگويد : عمر . سپس برادرمان عثمان ، به حكومت رسيد . مردى به حكومت رسيد كه كسى در نسب ، چون او نبود . او كارها كرد و آن رفتار با او شد ( وى را كشتند ) ؛ امّا به خدا سوگند كه با مُردنش ، نام او نيز مُرد و از رفتارى كه با او شد نيز ديگر سخنى به ميان نيامد . ولى آن مرد هاشمى ، در هر روز ، پنج مرتبه نامش فرياد زده مىشود كه : " أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه " . با اين وجود ، ديگر چه كارى باقى مىماند ؟ اى مادر مُرده ! به